مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

114

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب يكصد و هشتاد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكه بدور در گوشه‌اى بخوابيد . چون عفريته ميمونه ، اين را بديد ، فرحناك شد و بدهنش گفت : اى پليدك ، ديدى كه محبوبهء تو چگونه واله محبوب من شد و محبوب مرا ديدى كه بچه‌سان غرور و ناز با محبوبهء تو به كار برد . شك نيست كه محبوب من از محبوبهء تو نكوتر است . ولى من بر تو بخشودم . پس آزادنامهء از بهر او بنوشت و رو بقشقش كرده ، گفت : دهنش را يارى كن و محبوبهء او را برداشته ، بمكانش برسان . كه از شب ، ساعتى بيش نمانده . پس دهنش و قشقش پيش ملكه بدور رفته ، او را برداشته ، همىپريدند تا اينكه ملكه را به مكان او رسانيده ، در خوابگاهش گذاشتند . و ميمونهء جنّيه در بالين قمر الزمان نشسته ، او را نظاره ميكرد تا اينكه صبح نزديك شد . ميمونه از پى كار خود شد . چون فجر بدميد ، قمر الزمان بيدار شد و به چپ و راست نگاه كرده ، دخترك را در نزد خود نيافت . با خود گفت : اين كار را سبب ، هيچكس نيست . مگر اينكه پدر من مرا به تزويج همين دختر كه در نزد من بود ، ترغيب ميكرد . چون من سخن او را نپذيرفتم ، بىخبر از من اين دختر را نزد من آورد تا رغبت مرا بزن گرفتن بيفزايد . پس خادمى را كه در پشت در خفته بود ، آواز داد و گفت : اى پليدك ، برخيز . خادم بوحشت از خواب برخاست و آب دستنماز برداشته ، پيش آورد . قمر الزمان برخاسته ، به آب خانه رفت . چون بيرون آمد ، وضو بگرفت و فريضهء صبح به جا آورده ، بتسبيح پروردگار بنشست . پس از آن بخادم گفت : واى بر تو ، اى خادم ، كى بدينجا آمده و دخترك را از اينجا برد ؟ خادم گفت : اى خواجه ، دخترك كيست ؟ قمر الزمان گفت : دخترى كه امشب در اينجا بود . خادم گفت : در نزد تو دخترى نبود . از كجا دختر بدينجا آمد ؟ كه من در پشت در خفته بودم و در بسته بود . اى خواجه ، به خدا سوگند نزد تو ، زنى يا